عروسی

این روزها سرمون از عروسی شلوغه .دیشب عروسی علی اکبر عمو بود من محمدرهام 2ساله اونقدر رقصیدم که خنده همه را درآوردم . کلی هم شباش جمع کردم .البته عروسی عمو علی اکبر بااینکه عروسی بود زیاد حال و هوای خوشی نداشت . آخه چند سال پیش عموحاج رضا که بابای علی اکبر و عموی بابای منه با میثم پسرش که پسر عموی بابای من و داداش عمو علی اکبر بود شب عروسی میثم تصادف کردند و هردوشون از بین رفتن .خود عمو علی اکبر که اون موقع 14یا15سال بیشتر نداشت در فاصله چند متری این فاجعه بود و واز نزدیک این صحنه را دید .من که نبودم ولی بابام همیشه میگه این اتفاق یه تراژدی بزرگی در خانوده مجللی بود وبه این راحتی از یاد نمیره حالا بعد از هفت سال از اون اتفاق ،علی اکبر عروسی کرد بدون وجود بابا و داداش میثمش اما در عوض خدا به این خانواده لطف کرد و چند تا آدم جدید مثل من ،یاسین،زینب،مریم واین اواخر هم محمدرضا که پسر عمو مرتضایه و هنوز یک سالش نشده وعمومرتضی به خاطر باباش اسمشو گذاشته محمد رضا به این خانواده هدیه داده به هرحال عروسی تموم شد

این روزا خدا "نیکا" را هم به خانواده مادری من هدیه کرده .نیکا دختر دایی حسن منه که تازه به دنیا اومده واز نهال خواهرش یکسال و نیم کوچکتره

امیدوارم همه آدما همیشه خوش باشن و به امید روزی که هیچکس دیگه تصادف نکنه و از بلای ناگهانی در ِامون باشه