<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های کودکانه محمدرهام مجللی</title>
<link>https://mroham.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Apr 2014 05:53:32 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان تصویری طنز از یک زن و شوهر نمونه!</title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/27</link>
<description>زن : ببینم حقوق این ماهت کجاست زن: بذار جیباتو بگردم! زن (در حالی که جیب پشت شلوار شوهرش رو چک می کنه) : پس کجا قایمش کردی ذلیل مرده؟! مرد (با گریه) : به خدا تو جیبام نیست! زن: ای وای اونجا رو کیفم گذاشتیش! مرد: امون نمیدی بهت بگم که زن: مرسی عزیزم بیخود نیست من اینقدر دوست دارم!</description>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2014 05:53:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/26</link>
<description>یامقلب القلوب و الابصار یامدبرالیل والنهار یامحول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال</description>
<pubDate>Thu, 27 Mar 2014 06:58:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>عکس/ نماز جماعت با عروسک‌ها </title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/25</link>
<description>خبرگزاری شبستان: عکس زیر را که سایت مشرق منتشر کرده است، نماز جماعت یک کودک با عروسک هایش را به نمایش گذاشته است.</description>
<pubDate>Wed, 25 Dec 2013 10:26:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>هفته بسیج </title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/24</link>
<description>چند عکس از من با لباس بسیجی هست که در وبلاگ قرار داده ام</description>
<pubDate>Tue, 26 Nov 2013 07:39:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>قصه کربلا و بچه ها</title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/23</link>
<description>کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستند توی خانه های چادری بخوابند. آن طرف تر یک رودخانه ی پر از آب بود. بچه ها عاشق آب بودند. بچه ها دوست داشتند مثل بزرگتر ها مشکهایشان را پر از آب کنند. مشکها از رود فرات پر از آب شدند. بچه ها در دشتی بزرگ در کنار رودخانه فرات مشغول بازی شدند.</description>
<pubDate>Sat, 09 Nov 2013 08:12:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>قصه زیبای کربلا</title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/22</link>
<description>یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هزار و سیصد سال پیش یک خبر مهمی بود بچه ها خوب گوش کنید حواس هاتون را جمع کنید به صورت قصه می گم ****************** اما این افسانه نیست و قصه نیست شرح فداکاری یک انسان است که حسینش (ع) نامند ****************** در خوبی و پاکی در صبر و شکیبایی در حسن و جوانمردی در بندگی وطاعت او را نبود مانند ****************** پدرش شیر خدا، مادرش فاطمه ی زهرا بود راه او راه خدا، خوبی از چهره ی او پیدا بود ****************** به دعوت مردم شهر</description>
<pubDate>Wed, 06 Nov 2013 06:29:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>آقا جی جی</title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/21</link>
<description>این روزها با آقا جی جی دوست شدم .آقاجی جی دوست صمیمی من شده با اون حرف میزنم .به اون غذا میدم ،گوشی تلفن را برمیدارم و میگم علو آقاجی جی سلام .خوبی ؟ هیچکس نمیدونه من چقدر آقاجی جی را دوست دارم فقط خودم میدونم و باید از خودم بپرسید ولی وقتی که سن وسالم به حدی میرسه که بخواهید درمورد آقاجی جی از من بپرسید .من دیگه همه چی رو فراموش کردم ..ونمیتونم براشما بگم آقاجی جی کیه اما وقتی که با آقاجی جی صحبت میکنم متوجه میشم بابا و مامانم دارند به من میخندند .بابام</description>
<pubDate>Sat, 19 Oct 2013 04:35:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/21</guid>
</item>
<item>
<title>مرا از شیر گرفتند</title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/20</link>
<description>بعد از دو سال که من از شیر مادرم تغذیه میکردم ،دیروز مادرم مرا از این نعمت بی بهره کرد و با حضور در یک امامزاده در شهرمان ،رسما مرا از شیر گرفتند .دیشب خیلی اذیت شدم و میخواستم طبق معمول شبهای پیش از شیر مادرم تغذیه کنم که مادرم نگذاشت ...بابام هی سربسرم میذاره و میگه محمد رهام پسرم تو دیگه بزرگ شدی و نباید شیر بخوری ...حالا من بزرگ شده ام و باید ببینیم آینده من بعد از این چگونه خواهد بود.</description>
<pubDate>Sat, 28 Sep 2013 11:13:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
<item>
<title>محمدرهام در شهریور92</title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/19</link>
<description>تصاویری از من (محمد رهام)درشهریور۹۲ محمد رهام در حال موتورسواری محمد رهام در حال کاوش محمد رهام و نگاه به آینده محمد رهام و پیروزی محمد رهام در اجتماع خرسها محمد رهام در تکنولوژی قطار و ماشین</description>
<pubDate>Wed, 04 Sep 2013 07:26:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی</title>
<link>https://mroham.blogfa.com/post/18</link>
<description>عروسی این روزها سرمون از عروسی شلوغه .دیشب عروسی علی اکبر عمو بود من محمدرهام 2ساله اونقدر رقصیدم که خنده همه را درآوردم . کلی هم شباش جمع کردم .البته عروسی عمو علی اکبر بااینکه عروسی بود زیاد حال و هوای خوشی نداشت . آخه چند سال پیش عموحاج رضا که بابای علی اکبر و عموی بابای منه با میثم پسرش که پسر عموی بابای من و داداش عمو علی اکبر بود شب عروسی میثم تصادف کردند و هردوشون از بین رفتن .خود عمو علی اکبر که اون موقع 14یا15سال بیشتر نداشت در فاصله چند متری این</description>
<pubDate>Sun, 25 Aug 2013 15:21:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>mroham</dc:creator>
<guid>mroham.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
</channel>
</rss>
